واقعا هدف تو زندگیمون چیه؟؟؟؟![]()
به نظر من که فکر کنم نظر خیلی از شما عزیزان باشه اینه که به سعادت و کمال برسیم ![]()
دوست داریم که به بهشت بریم![]()
بازم با خودم فکر میکردم که چیزی به ذهنم رسیدو کلی خندم گرفت![]()
میگفتم اگه بخوایم بهشت بریم .......اول باید بمیریم ![]()
که اینجا دیگه نمیشه کم آورد!!!!
حالا شما دوست دارید بهشت برید یا نه !!!؟؟؟؟!!! ![]()
باید نظرتونو ببینیم
شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !
مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ !


نظر یادت نره
فدات بگردم
فدات بگردم من دلم گرفتاره اگه ميشي يارم فقط بگو آره
تو يار من باشي واي چه عالمي داره تو يار من باشي واي چه عالمي داره
كسي كه مثل تو يه همدمي داره ديگه تو اين دنيا كجا غمي داره
منو ديوونه كردي تو دلم خونه كردي
منو ديوونه كردي تو دلم خونه كردي
هرچي غير خودت بود زدي ويرونه كردي
توكه مهربوني ميدونم ميتوني پيش من بموني باز
توكه مهربوني ميدونم ميتوني پيش من بموني باز
واسه من بشي دمساز
فدات بگردم من دلم گرفتاره اگه ميشي يارم فقط بگو آره
تو يار من باشي واي چه عالمي داره تو يار من باشي واي چه عالمي داره
كسي كه مثل تو يه همدمي داره ديگه تو اين دنيا كجا غمي داره
منو ديوونه كردي تو دلم خونه كردي
منو ديوونه كردي تو دلم خونه كردي
هرچي غير خودت بود زدي ويرونه كردي
توكه مهربوني ميدونم ميتوني پيش من بموني باز
توكه مهربوني ميدونم ميتوني پيش من بموني باز
واي واسه من بشي دمساز
فدات بگردم من دلم گرفتاره اگه ميشي يارم فقط بگو آره
تو يار من باشي واي چه عالمي داره تو يار من باشي واي چه عالمي داره
شانه هایت
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تو
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه داره عشق
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ماروقصه ها وگفت وگو هاست
من تو را درجسته ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقم شکستن دوست دارم
بغض سر گردون ابرم قله ای آرامشم کن
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
دوست دارم دوست دارم
پادشاه خوبان
زاهد ظاهرپرست زاهد ظاهرپرست
از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
بر در میخانه رفتن بر در میخانه رفتن
کار یکرنگان بود
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
راه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ورنه لطف شیخ و زاهد ورنه لطف شیخ و زاهد
گاه هست و گاه نیست
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
ساقی چمن و گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان گل تا باغ بیارایی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
ای درد تو هم درمان در بستر بیماری
ای یاد تو مه مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم
لطف آنچه تو اندیشی
حکم آنچه تو فرمایی
حافظ شب هجران شد
بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
یکی اون بالاست که مارو دوست داره



یکی را دوست می دارم
یکی را دوست میدارم . یکی را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم . نگاهش میکنم
شاید بخواند از نگاه من که او را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواند
به برگ گل نوشتم من . به برگ گل نوشتم من
که او را دوست میدارم
ولی افسوس . ولی افسوس
او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم
سینه مالامال درد . اما دلی بی کینه دارم
پاکبازم من . ولی در آرزویم عشقبازیست
مثل هر جنبنده ای من هم دلی در سینه دارم
من عاشق عاشق شدنم
من عاشق عاشق شدنم
من عاشق عاشق شدنم
من عاشق عاشق شدنم
صبا را دیدم و گفت صبا...
دستم به دامانت . بگو از من به دلدارم
که او را دوست میدارم...
ولی ناگه ز ابر تیره برقی جست و...
روی ماه تابانم را بپوشانید
من عاشق عاشق شدنم
من عاشق عاشق شدنم
من عاشق عاشق شدنم
من عاشق عاشق شدنم
من از بیراهه های حله برمیگردم و آواز شب دارم
من از بیراهه های حله برمیگردم و آواز شب دارم
هزار و یک شب دیگر . نگفته زیر لب دارم
مثال کوره میسوزد تنم از عشق
امید طرب دارم
حدیث تازه ای از عشق مردان حلب دارم
من عاشق عاشق شدنم
من عاشق عاشق شدنم
ساغر هستی
تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی
ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی
تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی
ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی
در بزم من شکسته ای در کام او نشسته ای
نوشی تو بر سنگین دلان زهری به کام خستگان
نوشی تو بر سنگین دلان زهری به کام خستگان
من همان اشک سرد آسمانم
نقش دردي به ديوار زمانم
بی سر انجام و بی نام و نشانم
چون غباری به جا از کاروانم
چون غباری به جا از کاروانم
تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی
ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی
تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی
ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی
تنها ترین تنها منم سر گشته و رسوا منم
آه ای فلک ای آسمان تا کی ستم بر عاشقان
بشنو تو فریاد مرا آه ای خدای مهربان
آه ای فلک ای آسمان تا کی ستم بر عاشقان
بشنو تو فریاد مرا آه ای خدای مهربان
عشق تو خوابی بود وبس نقش سرابی بود وبس
این آمدن این رفتنم رنج وعذابی بود وبس
عشق تو خوابی بود وبس نقش سرابی بود وبس
این آمدن این رفتنم رنج وعذابی بود وبس
ای فلک بازی چرخ تو نازم
بی گمان آمدم تا که ببازم
ای دریغا که شد چشم سیاهی
قبله گاه منو روی نمازم
قبله گاه منو روی نمازم
تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی
ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی
تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی
ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی
تو میدونی من می دونم
(نام دیگر هم نفس)
برگرد عزیزم که مرا هم نفسی نیست در خونۀ ویرونۀ دل بی تو کسی نیست
نه یادی ز کسی میکنه نه بی تو هوسی میکنه دل دیوونه ای که زدی شکستیش
صدا صدای پای تو شد هوا همش هوای تو شد خدای اون فقط تو شدی و هستی
رسم روزگار همینه درد انتظار همینه و من میدونم و تو میدونی که باز می مونم و هستم
تموم عاشقا میدونن تو کار عاشقی می مونن و من میدونم و تو میدونی که باز می مونم و هستم
بیا تا که برای تو در این خونه کسی هست بیا تا که دلم بدونه که فریاد رسی هست
بیا ای که به غیر از تو مرا هم نفسی نیست بیا تا که دلی هست و در اون دل نفسی هست
فریاد ز دستت بیداد ز دستت رهایی که ندارم من از چشمای مستت
برگرد عزیزم که مرا همنفسی نیست در خونۀ ویرونۀ دل بی تو کسی نیست
نه یادی ز کسی میکنه نه بی تو هوسی میکنه دل دیوونه ای که زدی شکستیش
صدا صدای پای تو شد هوا همش هوای تو شد خدای اون فقط تو شدی و هستی
رسم روزگار همینه درد انتظار همینه و من میدونم و تو میدونی که باز می مونم و هستم
تموم عاشقا میدونن تو کار عاشقی می مونن و من میدونم و تو میدونی که باز می مونم و هستم
بیا تا که برای تو در این خونه کسی هست بیا تا که دلم بدونه که فریاد رسی هست
بیا ای که به غیر از تو مرا هم نفسی نیست بیا تا که دلی هست و در اون دل نفسی هست
سلام ای بهترینم هنوز عاشقترینم
اگر از عاشقی دل سرده سرده
هنوزم عشق وبی تابیم قشنگه
چه بنویسم از این دنیا به دنیا دل نبندی
همین یک آه و یک دم به فردا دلنبندی
ندیدی گریه هامو نخوندی نامه هامو
به اونجای رسیدم که گم کردم خدامو
تو بیرون من یه سر گردون فلک کارش همینه
منو رسوای عالم کردخودش رسواترین
عزیزم زندگی معنای درده
همین یک عشقو بی تابیم قشنگه
حرف تازه
من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم
من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم
تو معني بهترين كلامي مفهوم تمام شعرهامي منظور و مراد هر پيامي
تو قبله هر اميدواري تو مظهر فخر هر تباري برتر ز لطافت بهاري
من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم
تو رئوفي تو شريفي تو به حرمت سكوتي تو عزيزترين عزيزي تو به عمق ملكوتي
تو رئوفي تو شريفي تو به حرمت سكوتي تو عزيزترين عزيزي تو به عمق ملكوتي
من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم
تو معني بهترين كلامي مفهوم تمام شعرهامي منظور و مراد هر پيامي
تو قبله هر اميدواري تو مظهر فخر هر تباري برتر ز لطافت بهاري
من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم
من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم



پادشاه خوبان
زاهد ظاهرپرست زاهد ظاهرپرست
از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
بر در میخانه رفتن بر در میخانه رفتن
کار یکرنگان بود
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
راه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ورنه لطف شیخ و زاهد ورنه لطف شیخ و زاهد
گاه هست و گاه نیست
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
ساقی چمن و گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان گل تا باغ بیارایی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
ای درد تو هم درمان در بستر بیماری
ای یاد تو مه مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم
لطف آنچه تو اندیشی
حکم آنچه تو فرمایی
حافظ شب هجران شد
بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
چرا قسم خردن با فعل خوردن همراه است؟
آيا تا به حال به اين موضوع فکر کرديد که چرا سوگند با فعل خوردن همراه است؟ چرا ميگويم سوگند خوردن يا سوگند بخور که فلان کار رو تو نکردی! علت اين مسئله را در گذشته ميتوان پيدا کرد
در زمانهای قديم زماني که ميخواستند صحت کلام شخصي را به اثبات برسانند ، به او مايعي که ترکيب يافته از مواد شيميايي بود ، مي دادند تا بخورد
اگر اين شخص پس از خوردن اين مايع زنده ميماند ميگفتند اين شخص راست مي گفت ولي اگر ميمرد ، ميگفتند خوب دروغ ميگفته که نتوانست از عهده اين مايع شيميايي جان سالم به در ببرد
از اين موقع هست که کلمه سوگند با خوردن همراه است


پیرمرد
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است
سارا
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
بیسکوییت
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد!
نظر یادت نره
صفحه قبل 1 صفحه بعد



آمار
وبلاگ: